تبليغاتX
نیمه گمشده من, تویی؟

نیمه گمشده من, تویی؟

دل نوشته های من

دوستت دارم! میدونی یعنی چی؟!

 

( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای

 

    که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .

 

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

 

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

 

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم . 

 

( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .

 

( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .

 

( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام

 

   اشکهایم می نگری .

 

( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .

 

( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است

  

    در بازار عاشقی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

تا به حال تنهایی را احساس کرده ای؟

 تا به حال تنهایی را ازعمق وجودت احساس کرده ای؟

 تنهایی که عشق را فریاد می زنی.

 و در عمق تنهایی همدمی از جنس بلور را تصور می کنی.

 آن گاه عشق را می یابی ، از آن لذت می بری

 و غنیمت می شماری لحظه هایش را.

 آن گاه دوباره تنها می شوی.

 اما این بار تنهایی را خواهانی.

 و در عمق تنهایی از وجود زیبایی لبریز می شوی و به اوج می رسی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

آموخته ام

آموخته ام زندگی دشوار است

اما من از آن سخت ترم

آموخته ام.... که شکست سخت است

اما تحمل آن پیروزی است.

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

هیچ وقت

 هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد 

 دیشب دلی كشيدم

 شبيه نيمه سيبی

 كه به خاطر لرزش دستانم

 در زير آواری از رنگ ها ناپديد ماند

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خدایا!

  من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش

  کبریائی خود نداری

  من چون توئی دارم و تو چون خود نداری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

باشه بازم بیخیال

به نام خداوند دل های سبز

نمی دونم چرا میگن دنیا دو روزه.چرا میگن زود میگذره.اخه رو چه حسابی اینارو میگن؟

یعنی هنوز دو روز نشد؟چرا زود نمی گذره

میگن اگه غصه داری بیخیال! ما که همش بیخیال بودیم

میگن بیخیال دنیا به بیخیالیش خوشه! مردیم از خوشی اما رنگشم ندیدیم.

چون هیچوقت خوش نبودیم همش بیخیال بودیم...

باشه بازم بیخیال. بیخیاله دنیا.بیخیاله آدماش.بیخیاله نامردها.بیخیاله سکوت در هم شکسته آدما...

غم دنیارو بیخیال 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

عشق یعنی

میدونین عشق یعنی چی؟

 عشق یعنی بعد از نمازت وقتی خواستی دعا کنی، خودتو از یاد ببری

 و فقط برای عشقت دست به دعا ببری

 و نا خودآگاه هرچی از خدا میخوای برای معشوقت باشه...

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

تولد من

 بیست و دو سال پیش چنین روزی یه ادم به ادم های دیگه اضافه شد .

 

 وقتی از مادر متولد شدم یه صدایی در گوشم طنین انداخت که بد از این با   تو خواهم بود

 

 گفتم تو کیستی ؟

                       گفت غم

 

 

 فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها او بازی خواهم کرد.  ولی حالا که از اون 

 

 قضیه  بیست و دو سال میگذره تازه میفهمم که من عرو سکی بودم در دستان غم.

 

 وقتی به دنیا اومدم من تنها کسی بودم که گریه میکردم و همه میخندیدن

 

 دوست دارم یه جوری زندگی کنم که وقتی رفتم تنها من بخندم و دیگرون  گریه کنن.

 

      از همه دوستانم که روز تولد من رو از یاد نبرده بودن ممنون .

 

 

         تولدم مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

فرشته زمینی من

من اماده ی تولد بودم. نزد خدا رفتم و از او پرسیدم:میگویند فردا مرا به زمین میفرستید،اما من به

 

این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتونم برم اون جا.

 

خدا گفت:از بین تعدادی از فرشتگانم یکیشون رو برای تو در نظر گرفتم،او از تو نگهداری میکند.

 

من که هنوز نمیدونستم میرم یا نه گفتم:اما من این جا در بهشت ، هیچ کاری جز خندیدن و اواز

 

خواندن ندارم این ها برای شاد ی من کافی  هستند.

 

او لبخند زد و گفت:فرشته ی تو برات اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند میزنه تو عشق او

 

را احساس کرده و شاد خواهی بود.

من ادامه دادم:من چه طور می تونم بفهمم مردم چی میگن؟وقتی زبون اونا رو نمی دانم.

 

او مرا نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین  کلامات رو در گوش تو زمزمه میکند به تو یاد

 

خواهد داد چطور صحبت کنی................................................................................

 

با ناراحتی گفتم:وقت ی می خوام با تو صحبت کنم چه کنم؟

او گفت:فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد دادچگونه دعا کنی.

 

من سرم رو برگردوندم و پرسیدم:شنیدم روی زمین ادمای بد هم هستن چه کسی از من محافظت میکنه؟

 

او گفت:فرشته ات از تو محافظت خواهد کردحتی اگر به قیمت جا نش تمام شود.

 

با نگرانی گفتم: اما من به این دلیل که دیگر نمیتونم با تو صحبت کنم ناراحتم.

 

گفت :فرشتت درباره تو با من صحبت میکنه و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد اموخت.گر چه

من همیشه در کنار توام.

 

در ان هنگام بهشت ارام بود صدای از زمین شنیده میشد.

 

من میدونستم باید به زودی سفرم رو اغاز کنم به ارامی یه سوال دیگه پرسیدم:

 

از خدا پرسیدم که خدا جون اگر من حالا برم فرشته ام رو چی صدا کنم؟

اوگفت:.................................. مادر..................................................

 

من حال رو زمینم . پیش فرشته ام ،حالا میفهمم خدا از چی صحبت میکرد می خواستم به خدا بگم

 

 این فرشته ا ی که من دارم تو نداری هیچ کس نداره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

یکی را دوست میدارم

 آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

 او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

 او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…


 یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

 قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

 یکی را دوست میدارم ،
 همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

 خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش

 مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

 یکی را دوست میدارم ،
 همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

 زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

 یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

 آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

 او مثل ابر بهار زود گذر نیست ،
 او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

 می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود
 چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

 آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،

 او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…
 پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

 بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…
 می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

 می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است...
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

عشق

 

Love is totally forgetting yourself to someone that is always

                                         remembering you at all times

    عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است

                   که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خدایا خدایا

خدايا ...

نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهات حرف می زنن و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی ..آخ زبونمو گاز می گيرم ...

خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ...فرانسه هم همينطور ...

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟ آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟

چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم می کنی ؟

اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کار بيديم ؟اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...خب تو حق داری .. تو خدايی ...

 

خدايا بغلم کن ... برای يه بارم که شده ... بذار حرارتو حس کنم ..خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

سردمه ... کسی اينجا نيس ..

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ...  تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

دوس داری گريه کنم ؟ دوس داری زار بزنم ؟ آره ... می زنم ..می زنم ...دوس داری له بشم ... دوس داری سرمو به ديوار بکوبم خدای مهربون ...میدونم ئوست نداری پس جوابم رو بده

خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد  نکنه حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...

خدایا من می ترسم ... خسته ام ...خدايا روز خوش....

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

فرق من و تو :

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم

گفتي

... ، گفتم... .

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه !

فرق ما اينه كه:

تو دروغ گفتي، من راستشو.

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

اين كه به تو نمی رسم حرف تازه ای نيست

مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند .

اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ گاه برنميگردي تا ببيني
 
اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را به سوگ نشسته ام ولحجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده درد كمي نيست
 
خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه قطبي چشمان تو را آب نكرد
 
هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در انتظار آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم.....؟
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

بهترین دوست

بهترين دوست اون دوستی كه باهاش روی يك سكو ساكت بشينی و هيچی نگی و وقتی ازش دور ميشی، حس كنی بهترين گفتگوي عمرت رو داشتی.

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولی در عين حال تا وقتی چيزی رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چی رو از دست داديم

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

نوشتن از تو.....

   سلام به تو که اشنای من هستی.

 

  نمیدانم هنوز هم حرف دلم را دنبال میکنی یا نه؟ اما من هنوز از همه چی به تو میرسم

 

  اخر به ارزویت رسیدی.دوست داشتی که یک روز حرف دلی بگویم که از تو و برای تو

   

  باشد و امروز همان روز است پس  گوش کن .

 

  مبشه باخودم میگفتم که نوشتن برای تو سهل ترین نوع نوشتن است .مگر نه اینکه تو

 

  نیروی مانای قلبم  بودی و کلمات خوانا شعرم؟پس دیگر چه نگرانی در کار بود؟

 

 اما حالا میفهمم که نوشتن از تو سخترین نوع نوشتن است ان هم که در نبودت همه

 

 رشته های افکارم را پنبه کرده است.همیشه فکر میکردم هنگام نوشتن از تو همه

 

 کلامات زیبا و لطیف در مغزم صف  کشیده تا تو را تعریف کنم اما.....

 

میخواهم از تو شکایتی  بنویسم اما هیچ لغتی مرا یاری نمیدهد.صادقانه بگم :دلتنگم.

 

 ان قدر که اگر همه توانم رادر حنجره بریزم و فریاد بزنم باز هم دلم باز نمی شود.

 

 درست مثل گوش های تو که برای شنیدن   حرفای من باز نشد.

 

 راستی که چقدر نا مهربانی ؟! ای کاش کمی عدالت داشتی ای کاش کمی انصاف

 

 و گذشت داشتی ای کاش...

 

 تو بگو که چه قدر در دل بذر امید بکارم و نا امیدی برداشت کنم؟چرا من سال های

 

  سال داستان دهقان ( فداکار) را سرمشق گرفته ام و فدا کاری کردم؟هر وقت خواستم

 

 زندگیمو بدون تو طرح بزنم تمام مدادرنگی هام گم شد.هر وقت خواستم تو رو از صفحه

 

 زندکیم پاک کنم تمام پاک کن ها گم وگور شد.تا خواستم زیراشتباهات خط بکشم 

 

 خودکار قرمزم مفقود الا ثرشد.تا خواستم بدی هات رو اندازه بگیرم خط کشم شکست.پس

 

 چرا هنگام نوشتن از تو جوهرم تمام نشد. تا کی خشمت را بروز دهی و من گریه ها ی شبا نه ام

 

 را بروز دهم؟تا کی به تو عشق ورزم ؟خب تو هم بی تقصیر نیستی همه ی کاسه کوزه ها

 

 رو سر من میشکنی .اشتباهات خودت رو به گردن

 

  نگرفتی .هر چی من در پی ترمیم بودم تو در پی تخریب بودی .

  نمیدونم چرا این حرفا رو مینویسم؟ شاید از سردلتنگی................................

   کمی به فکر من باش.......................................................................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

یک نفر

يک نفر...

يک جايی...

تمام رؤيايش لبخند توست وزمانی که به تو فکر ميکنه

احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهايی کردی اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.

يک نفر ...

يک جایی...


در حال فکر کردن به توست.

و اینو مطمئن باش اون یه نفر من هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

     اسیرت شدم

HydroForum® Group
کاشکی اصلاً دوستت نداشتم!!!!!!!!

 ولی اسیرت شدم

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

ملا قات با خدا

  آخر صف پیدا نبود همه جا تاریک بود هیچ کس متوجه دیگری نبود توی

 

  صف چند نفر رو می شناختم ولی نه من می رفتم جلو نه اونا.

 

  همه نگران بودن همه می ترسیدن. لعنتی دوست نداشتم این طور ببینمش

 

 کاش یک روزه دیگه هم فرصت می داد تا جبران کنم ولی…

 

 چند نفر دیگه مونده بود تا نوبت من بشه نفس کشیدن برام سخت شده بود

 

  نه ! نوبت من شده بود یه نفز منو با شتاب به داخل پرت کرد در بسته شد یه

 

  نور اون دوردست ها  پیدا بود اوه ،نه من تو باتلاق بودم داشتم خفه میشدم

 

 همون صدای لعنتی بود که منو به کارای… میگفت برگردم ولی من

 

  میخواستم ببینمش.رسیدم اه تمام بدنم لجنی بود کثیف و…

 

 خیلی بزرگ بود خیلی مهربان اما چه فایده من که بنده خوبی نبودم کاش منو

 

  می فهمید.یهو زدم زیر گریه خیلی گریه کردم خیلی.

 

 بعد به خودم اومدم خودم رو تو بغل اون دیدم اون تمام حرفای منو شنیده بود

 

 باورم نمیشد اون منو بخشیده بود  خیلی خوشحال بودم خیلی…

 

 کاش این دست نوشته من به واقعیت تبدیل بشه و خدا همه ی ما رو ببخشه.

 

   خدایا سخت محتاج توام کمکم کن.

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

عشق و دنیا

عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشن ترين آينده هميشه روی گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتی كه دردها و رنجها رو دور نريختی، توی زندگی به درستی پيش بری.

وقتی به دنيا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گريه ميكردی و بقيه ميخنديدن. سعی كن يه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقيه گريه كنن

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

شادی

هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكنی چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

شادی برای اونايی كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. برای اونايی كه دنبالش ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

رویا و آرزو

رويايی رو ببين كه ميخوای. جايی برو كه دوست داري. چيزی باش كه ميخوای باشی. چون فقط يه جون داری و يه شانس برای اينكه هر چی دوست داری انجام بدی.

ــ آرزو ميكنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا يه انسان باقی بمونی و به اندازه كافی اميد كه خوشحال بمونی

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

دنبال نگاه نرو

دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايی نرو چون كم كم افول ميكنه، دنبال كسی باش كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسی رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.

دقايقی تو زندگی هستن كه دلت براي كسی اونقدر تنگ ميشه كه ميخوای اونو از رويات بيرون بكشی و تو دنياي واقعی بغلش کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

عشق

اينكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمينی بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق مقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه واگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده.

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در عرض يك ساعت ميشه كسی رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولی يك عمر طول ميكشه تا كسی رو فراموش كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خدا همیشه بالا سرمونه

  زیاد نمیخوام فلسفه بافی کنم ولی این چند کلمه توی گلوم

  مثـــل یه تیکه سرب داره داغونم میکنه 

 نمیدونم که چرا عاشقها همش دنبال این هستند که

 یکی بیاد بشینه پای صحبتهاشون

 بابا به اون کسی که میپرستید خدا بهتر از هرکسی

 می فهمه که یه آدمه دل سوخته چی میگه این رو به جون

 خودم جــــــدّی میگم

 امیدوارم که صحبت من حقیر زیاد شما رو آزرده خاطر نکنه

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

بدترین شکل دلتنگی

بدترین شکل دلتنگی برای کسی  آن است

                  که در کنارش باشی

                              و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

 

 

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد

                 و کسی که چنین ارزشی دارد ...

                     باعث ریختن اشک های تو نمی شود

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

خدا

خدا !

اگر تنها ترین تنهایان شوم

 باز هم خدا هست

او جانشین تمام  نداشته های من است

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

غم

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود به اوگفتم :کیستی ؟

گفت :غم

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

برای تو زنده ام عشق من دوستت دارم

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد براي هميشه .

زيرا ميدانم به سوي من باز خواهي گشت

پس با همه توانم

تلخي اين انتظار را تحمل خواهم كرد

به انتظارت خواهم ماند زيرا

قلب من ،با هر تپش خود

آهنگ خاطرات گذشته را مينوازد

قلبي كه در آنخاطره ها و خوشي ها

در آن مدفون است

حتي اگر بدانم ، كه جسمت به سوي من باز نميگردد

باز هم به انتظار خواهم ماند

شايد روزي صداي پايي بشنوم كه ........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

نامه ای به خدا

 

سلام خدا جون خوبی منم خوبم به مرحمت شما.

امروز یکی از دوستامو دیدم بهش حسودیم شد اون می گفت:واسه تو

نامه می نویسه تو   هم جوابش می دی راست میگه نه؟

منم تصمیم گرفتم نامه بنویسم تا جوابم بدی.

کاش می دیدمت اون قدر گریه میکردم تا دلت بسوزه جوابمو بدی.

میگن تو خیلی بنده هات دوست داری اره؟

البته تو خیلی در زندگی به من کمک کردی این رو میدونم اگر

کمکای تو نبود یک دقیقه از زندگیم هم نمی گذشت دستت رو از

همین جا می بوسم.

اما خدا جون چه قدر صبر و انتظار بسه دیگه.

من و خیلی ها هر روز دستمون به اسمون و دعا میکنیم تا تو 

نگامون کنی .دلم میخواد هر جا و هر ساعت داد بزنم:

خدا جون دوستت دارم.

اما نفسم این اجازه رو نمیده .میدونم این حرفا واست تکراریه.

پس خدا جون یه لطفی کن اسم من رو تو لیست عاشقان خودت 

بنویس.سعی میکنم همونی باشم که دوست داری.

 منتظر جواب هستم.

به کمکت احتیاج دارم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط مانی  |