یک نفر
يک نفر...
يک جايی...
تمام رؤيايش لبخند توست وزمانی که به تو فکر ميکنه
احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايی کردی اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.
يک نفر ...
يک جایی...
دل نوشته های من
يک نفر...
يک جايی...
تمام رؤيايش لبخند توست وزمانی که به تو فکر ميکنه
احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايی کردی اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.
يک نفر ...
يک جایی...
|
اسیرت شدم
ولی اسیرت شدم |
آخر صف پیدا نبود همه جا تاریک بود هیچ کس متوجه دیگری نبود توی
صف چند نفر رو می شناختم ولی نه من می رفتم جلو نه اونا.
همه نگران بودن همه می ترسیدن. لعنتی دوست نداشتم این طور ببینمش
کاش یک روزه دیگه هم فرصت می داد تا جبران کنم ولی…
چند نفر دیگه مونده بود تا نوبت من بشه نفس کشیدن برام سخت شده بود
نه ! نوبت من شده بود یه نفز منو با شتاب به داخل پرت کرد در بسته شد یه
نور اون دوردست ها پیدا بود اوه ،نه من تو باتلاق بودم داشتم خفه میشدم
همون صدای لعنتی بود که منو به کارای… میگفت برگردم ولی من
میخواستم ببینمش.رسیدم اه تمام بدنم لجنی بود کثیف و…
خیلی بزرگ بود خیلی مهربان اما چه فایده من که بنده خوبی نبودم کاش منو
می فهمید.یهو زدم زیر گریه خیلی گریه کردم خیلی.
بعد به خودم اومدم خودم رو تو بغل اون دیدم اون تمام حرفای منو شنیده بود
باورم نمیشد اون منو بخشیده بود خیلی خوشحال بودم خیلی…
کاش این دست نوشته من به واقعیت تبدیل بشه و خدا همه ی ما رو ببخشه.
خدایا سخت محتاج توام کمکم کن.![]()
![]()