من اماده ی تولد بودم. نزد خدا رفتم و از او پرسیدم:میگویند فردا مرا به زمین میفرستید،اما من به
این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتونم برم اون جا.
خدا گفت:از بین تعدادی از فرشتگانم یکیشون رو برای تو در نظر گرفتم،او از تو نگهداری میکند.
من که هنوز نمیدونستم میرم یا نه گفتم:اما من این جا در بهشت ، هیچ کاری جز خندیدن و اواز
خواندن ندارم این ها برای شاد ی من کافی هستند.
او لبخند زد و گفت:فرشته ی تو برات اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند میزنه تو عشق او
را احساس کرده و شاد خواهی بود.
من ادامه دادم:من چه طور می تونم بفهمم مردم چی میگن؟وقتی زبون اونا رو نمی دانم.
او مرا نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین کلامات رو در گوش تو زمزمه میکند به تو یاد
خواهد داد چطور صحبت کنی................................................................................
با ناراحتی گفتم:وقت ی می خوام با تو صحبت کنم چه کنم؟
او گفت:فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد دادچگونه دعا کنی.
من سرم رو برگردوندم و پرسیدم:شنیدم روی زمین ادمای بد هم هستن چه کسی از من محافظت میکنه؟
او گفت:فرشته ات از تو محافظت خواهد کردحتی اگر به قیمت جا نش تمام شود.
با نگرانی گفتم: اما من به این دلیل که دیگر نمیتونم با تو صحبت کنم ناراحتم.
گفت :فرشتت درباره تو با من صحبت میکنه و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد اموخت.گر چه
من همیشه در کنار توام.
در ان هنگام بهشت ارام بود صدای از زمین شنیده میشد.
من میدونستم باید به زودی سفرم رو اغاز کنم به ارامی یه سوال دیگه پرسیدم:
از خدا پرسیدم که خدا جون اگر من حالا برم فرشته ام رو چی صدا کنم؟
اوگفت:.................................. مادر..................................................
من حال رو زمینم . پیش فرشته ام ،حالا میفهمم خدا از چی صحبت میکرد می خواستم به خدا بگم
این فرشته ا ی که من دارم تو نداری هیچ کس نداره .