تبليغاتX
نیمه گمشده من, تویی؟

نیمه گمشده من, تویی؟

دل نوشته های من

تولد من

 بیست و دو سال پیش چنین روزی یه ادم به ادم های دیگه اضافه شد .

 

 وقتی از مادر متولد شدم یه صدایی در گوشم طنین انداخت که بد از این با   تو خواهم بود

 

 گفتم تو کیستی ؟

                       گفت غم

 

 

 فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها او بازی خواهم کرد.  ولی حالا که از اون 

 

 قضیه  بیست و دو سال میگذره تازه میفهمم که من عرو سکی بودم در دستان غم.

 

 وقتی به دنیا اومدم من تنها کسی بودم که گریه میکردم و همه میخندیدن

 

 دوست دارم یه جوری زندگی کنم که وقتی رفتم تنها من بخندم و دیگرون  گریه کنن.

 

      از همه دوستانم که روز تولد من رو از یاد نبرده بودن ممنون .

 

 

         تولدم مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

فرشته زمینی من

من اماده ی تولد بودم. نزد خدا رفتم و از او پرسیدم:میگویند فردا مرا به زمین میفرستید،اما من به

 

این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتونم برم اون جا.

 

خدا گفت:از بین تعدادی از فرشتگانم یکیشون رو برای تو در نظر گرفتم،او از تو نگهداری میکند.

 

من که هنوز نمیدونستم میرم یا نه گفتم:اما من این جا در بهشت ، هیچ کاری جز خندیدن و اواز

 

خواندن ندارم این ها برای شاد ی من کافی  هستند.

 

او لبخند زد و گفت:فرشته ی تو برات اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند میزنه تو عشق او

 

را احساس کرده و شاد خواهی بود.

من ادامه دادم:من چه طور می تونم بفهمم مردم چی میگن؟وقتی زبون اونا رو نمی دانم.

 

او مرا نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین  کلامات رو در گوش تو زمزمه میکند به تو یاد

 

خواهد داد چطور صحبت کنی................................................................................

 

با ناراحتی گفتم:وقت ی می خوام با تو صحبت کنم چه کنم؟

او گفت:فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد دادچگونه دعا کنی.

 

من سرم رو برگردوندم و پرسیدم:شنیدم روی زمین ادمای بد هم هستن چه کسی از من محافظت میکنه؟

 

او گفت:فرشته ات از تو محافظت خواهد کردحتی اگر به قیمت جا نش تمام شود.

 

با نگرانی گفتم: اما من به این دلیل که دیگر نمیتونم با تو صحبت کنم ناراحتم.

 

گفت :فرشتت درباره تو با من صحبت میکنه و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد اموخت.گر چه

من همیشه در کنار توام.

 

در ان هنگام بهشت ارام بود صدای از زمین شنیده میشد.

 

من میدونستم باید به زودی سفرم رو اغاز کنم به ارامی یه سوال دیگه پرسیدم:

 

از خدا پرسیدم که خدا جون اگر من حالا برم فرشته ام رو چی صدا کنم؟

اوگفت:.................................. مادر..................................................

 

من حال رو زمینم . پیش فرشته ام ،حالا میفهمم خدا از چی صحبت میکرد می خواستم به خدا بگم

 

 این فرشته ا ی که من دارم تو نداری هیچ کس نداره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

یکی را دوست میدارم

 آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

 او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

 او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…


 یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

 قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

 یکی را دوست میدارم ،
 همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

 خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش

 مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

 یکی را دوست میدارم ،
 همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

 زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

 یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

 آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

 او مثل ابر بهار زود گذر نیست ،
 او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

 می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود
 چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

 آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،

 او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…
 پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

 بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…
 می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

 می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است...
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

عشق

 

Love is totally forgetting yourself to someone that is always

                                         remembering you at all times

    عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است

                   که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خدایا خدایا

خدايا ...

نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهات حرف می زنن و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی ..آخ زبونمو گاز می گيرم ...

خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ...فرانسه هم همينطور ...

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟ آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟

چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم می کنی ؟

اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کار بيديم ؟اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...خب تو حق داری .. تو خدايی ...

 

خدايا بغلم کن ... برای يه بارم که شده ... بذار حرارتو حس کنم ..خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

سردمه ... کسی اينجا نيس ..

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ...  تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

دوس داری گريه کنم ؟ دوس داری زار بزنم ؟ آره ... می زنم ..می زنم ...دوس داری له بشم ... دوس داری سرمو به ديوار بکوبم خدای مهربون ...میدونم ئوست نداری پس جوابم رو بده

خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد  نکنه حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...

خدایا من می ترسم ... خسته ام ...خدايا روز خوش....

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

فرق من و تو :

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم

گفتي

... ، گفتم... .

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه !

فرق ما اينه كه:

تو دروغ گفتي، من راستشو.

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

اين كه به تو نمی رسم حرف تازه ای نيست

مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند .

اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ گاه برنميگردي تا ببيني
 
اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را به سوگ نشسته ام ولحجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده درد كمي نيست
 
خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه قطبي چشمان تو را آب نكرد
 
هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در انتظار آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم.....؟
+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط مانی  |