غم
وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود به اوگفتم :کیستی ؟
گفت :غم![]()
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم .
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مانی
|
